روز سیزده ابان، نمیدونم چی بنویسم .
اهان این مطلبونقل میکنم امیدوارمهمخوانی داشته باشه
توی عصر زور و جبر اختناق
معلم پای تخته دادمیزد،صورتش ازخشم گلگون بود،ودستانش
به زیرپوششی ازگردپنهان بود
ولی آخر كلاسی ها ،لواشك بین خودتقسیم می كردند ،وان یكی
درگوشه ای دیگر جوانان راورق میزد،برایآنكه بیخود هایوهو
میكردو با آن شور بی پایان ،تساویهای جبری رانشان می داد .
خطیخوانابهرویتختهایكزظلمتیتاریك،غمگینبود
،تساویراچنینبنوشت:یكبایكبرابرهست.
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد ،به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ،
معلم،مات بر جا ماند ،و او پرسید:
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز،یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت ،
معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود
واوبا پوزخندی گفت:اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،
ان كه زور و زر به دامن داشت بالا بود ،
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت ،پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،
آن كه صورت نقره گون،چون قرص مه می داشت ،بالا بود،
وان سیه چرده كه می نالید ،پایین بود
اگریك فرد انسان واحد یك بود ،این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود ،نان و مال مفت خواران ،
از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟یك اگر با یك برابر بود
،پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
، یا كه زیرْضربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود ،پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
، یك با یك برابر نیست